|
پرستش جاودان چشمان آسمانی
| ||
|
این صبح جمعه با بقیه صبح جمعه های دیگه یه کم فرق داشت: ما همگی تصمیم گرفتیم صبحونه بریم رستوران اردک آبی ....و چون میزهای صبحونش توی روزای تعطیل خیلی زود رزرو یا پر میشه .(چون منو صبحونش از همه معروفتره)برا همین تصمیم گرفتیم صبح زور بیدار شیم و بریم ...بماند که من چقدر غر زدم که چرا منو زود از خواب بیدار کردین....و کل راه رو با مامانم قهر بودم و توی رستوران هم پیش خاله مریم و دایی محمد برا صبحونه نشستم و هر وقت با مامانم چشم تو چشم میشدیم ...من میگفتم بریم ...بریم ....بریم .....خلاصه ولی چون دیدم یه کم گشنمه ولی غرورم اجازه نمیداد به مامان سمین بگم دایی محمد زحمت کشید و به من صبحونه داد دستش درد نکنه ..جای همه خالی خیلی خوش گذشت./
[ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٤ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
دیگه کار مامان و بابام در اومد..هر روز عصر که میان خونه ..من که از قبل پشت پنجره مامانم ناهید نشستم ..تا میبیبنمشون چند تا مشت میزنم به پنجره که منو ببینن...بعد هم مثل جت میدوم لباسامو در میارم و خودم لباسم رو انتخاب میکنم میپوشم کفشامم میپوشم و با همه توانم تلاش میکنم که منو ببرن بیرون ..که حداقل تخفیفی که میتونم بهشون بدم دوچرخه سواری توی حیاط خودمونه ...ولی امان از وقتی که بهونه بیربون رفتن از خونه رو بگیرم....این دفعه بهونه سنگ انداختن توی رودخونه رو گرفتم ..سنگ ...آبه...برا همین یه سر رفتیم رودخونه داراباد...البته مسیحا تو پول هم بود..اول یه کم کوهنوردی کردیم تا رسیدیم به رودخونه ومن کلی سنگ تو اب انداختم...بعدشم رفتیم پارک و من و مسیحا با خاله مرضیه کلی بازی کردیم./
[ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٧ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤۸ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
![]() [ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۳ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
یعنی تازه از حموم اورده باشیش.....مهمونی فوری دعوت داشته باشی....وقت زیادی نداشته باشی .....فقط فقط 10 ثانیه از پرستش غافل بشی.....نتیجش میشه این . قبل از اینکه به زمین و زمان بد و بیراه بگی و سر له شده رژ لبتو از روی در و دیوار و صورت پرستش جمع کنی....یادت میوفته یه عکس یادگاری ازش بگیری...
[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٢ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
35 سال پیش توی همچین روزی مامان و ناهید و بابا سعید گلم توی یه عصر بهاری با هم ازدواج کردن ..16 اردیبهشت 1356...به قول جفتشون چقدر زود گذشت.به همین مناسبت در یک حرکت غافلگیرانه 4تا دختر و 3 تا داماد و 3 تا نوه تصمیم گرفتن شب سالگرد ازدواج رو جشن بگیرن و مامان ناهید و بابا سعید رو کاملا سورپرایز کنن ولی غافل از اینکه بابا سعید هم دقیقا قصد داشتن همچین کاری بکنن اینکه یه جشن کوچولو بگیرن و ما رو غافلگیرانه به مهونیشون دعوت کنن ..خلاصه بماند که چه سوزپرایز تو سورپزایزی خنده داری شد چه جوری ما متوجه شدیم و چه جوری مهمونی اونا رو کنسل کردیم و با چه دوز و کلکی اونا رو به جشن کوچیکمون دعوت کردیم...مامان ناهید و بابا سعید گلم سالگرد ازدواجتون مبارک ..انشالا 100 مین سالگرد رو جشن بگیرین ..الهی همیشه شاد و سلامت و پایدار باشین و سایتون هیچ وقت از سر ما ها کم نشه ..دوستتون دارم یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــااااااااااااااااااااااااااااااااااا [ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤۳ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
یه روزایی ...یه جاهایی ....
[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٩ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
هیچکی جز خودم نمیدونه چراااااااااااااااااااااااااا ؟ وقتی میگم ابه ابه ابه.....و بالاخره مامانم دلش میسوزه و بهم ابه میده من لیوان رو هر جایی باشه خالی میکنم..اصلا هم تشنم نیست فقط برا بازی میگم ابه برا همین مامانم دست منو خونده ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی اخرش هر چی باشه مادره دیگه میگه نکنه نیم درصد من واقعا تشنم باشه و لیوان اب رو بهم میده و من هم هوری خالیش میکنم بعد هم یه خنده شیطانیییییییی و فرار...................وقتی هم مامانم منو دعوا میکنه که چرااین کارو کردم ..من فقط یه کار میکنم ودوباره دل مامانم رو به دست میارم....بله ...گریه
[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۱ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
منم مثل بابا امین عاشق خوردن میوه و تنقلاتم..مخصوصا اب دپدت=پرتقال
[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۸ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
خوب بالاخره نوروز سال 91 هم تموم شد ...البته برای خانواده ما تا 31 فروردینه ..چون تمام 13روز رو ما توی سفر بودیم وقتی برگشتیم تهران تا روزهای پایانی فروردین در حال دید و بازدید فامیل ها و اقوام هستیم و تقریبا دیگه همه چیز تموم شد و زندگی به روال سابق برگشت....عید امسال به من خیلی خیلی خوش گذشت روهای اول ما شیراز شهر مامان سمین بودیم از لحظه سال تحویل ، خونه بابا سعید در شیراز...............تا وقتی رفتیم کرمان در جوار 24 ساعته اقا متین و مسیحا تپل... تقریبا اسایش و ارامش رو از مامان ها مون گرفته بودیم....روزهای پایانی تعطیلات هم رفتیم کرمان زادگاه بابا امین..که اونجا هم من و کیهان حسابی از خجالت هم دراومدیم.. .جای همگی خالی چقدر زمان داره زود میگذره من سومین نوروز زندگیم رو تجربه کردم.امسال شیراز خیلی شلوغ بود و ما فقط تونستیم بریم شاهچراغ (که البته به دلیل ازدحام جمعیت منو نبردن داخل)و باغ دلگشا/بقیش هم همش در حال مهمونی و دید و بازدید بودیم.../..... کرمان هم که رفتیم بازهم به دید و بازدید و مهمونی گذشت البته غیر از روز اخر که همگی با هم به یک ناهار و عصرانه بیرون از شهر(سه کنج) رفتیم جای همگی خالی:)))))
[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٤ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
پیشاپیش حلول سال نو رو به همه دوستای گلم تبریک میگم سال خوب و خوشی و براتون ارزومندم
[ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٩ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
این هم از عکسای اولین چهارشنبه سوری من ..اولین ..چون پارسال شب چهار شنبه سوری من و مامانم تو هواپیما بودیم......هههههههههه بین زمین و اسمون ..
[ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢۱ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
خدا نکنه روی اون دنده ای بیفتم که بخوام از هر کسی و چیزی تقلید کنم....هر کی هر کاری میکنه من پشت سرش انجام میدم یا میگم ..مثلا هر مدلی که مامانم و بابام بشیننن عینا منم اونجوری میشینم...یه وقتایی هر چی مامان و بابام بگن منم پشت سرشون مثل طوطی تکرار میکنم....هر طوری که لباس بپوشن منم همون جوری میپوشم..خلاصه اینکه اطرافیانم دیگه خیلی مراقب کارها و حرفاشون هستن...چون من فلا فقط تقلید میکنم... اینم چند نمونش مدل نشستن مامانم دقیقا همون لباسایی که مامانم پوشیده ولی توی سایز کوچیکش و.............. اینکه هر وقت میگن پرستش میخوایم عکس بگیریم فوری کالسکه عروسکم رو میارم و یکی از فیگورایی که از بقیه تو ذهنم هست رو اجرا میکنم....عالمی دارم برا خودمممم.....
[ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۳ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
سلامی یه قشنگی روزهای بهاری که در پیشه میدونمممممممممممممممممممممممم یه کم زوده ....میدونم تولدم 26 اسفنده ولی بنا به یک سری دلایل از جمله نزدیک بودن به ایام عید...عدم وجود تعطیلی برای مامانم و..... تولدم رو زودتر .در تاریخ یازدهم اسفند گرفتم....جای همگی خالی....بذارین یه کم از تولد براتون بگم : مامانم و بابام روز 5شنبه 11 اسفند 1390 تولد دوسالگی برای من گرفتن ....مامان پوران و عمو جمال و سمیه جون ،کیهان گلی، عمو امیر هم زحمت کشیدن و کلی سختی متقبل شدن و برا تولد من تشریف اوردن ..خیلی خیلی لطف کردن ..و ممنون ازشون..اینجا هم بقیه مهمونای عزیز زحمت کشیدن و تشری اوردن به مهمونی ما....همین جا از تک تک مهمونای گلم با کادوهای خوشگلشون تشکر میکنم ...ایشالا همشون همیشه شاد و سالم باشن....بالاخص دوستای خوشگل و مهربونم: به ترتیب سن:امیر رضا ،فاطمه ،متین،رایین،کیهان،اترین،مسیحا. راستی شب تولد من یه اتفاق کوچولو برا مامان پوران افتاد که هم مارو نگران کرد ولی خداروشکر به خیر گذشت (اینم واسه اینکه تو دفترچه الکترونیکی خاطراتم ثبت بشه گفتم و چون خاطره خیلی خوشایندی نیست به همین میزان توضیح بسنده میکنم)
حالا چند تا عکسسسسسسسس....فلا
[ سهشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٧ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
سلامی به گرمی اون افتابی که قراره به زودی طلوع کنه بالاخره این تعطیلات هم تموم شد و دیگه تا عید نوروز تعطیلی درست و حسابی نداریم.توی این چند روز تعطیلی ما یه مهمون داشتیم........بله عمو کوچیکه(عمو کمال) مهمون ما بود ..خیلی خیلی به من خوش گذشت جای همه خالی کلی با هم رفتیم بیرون و من حسابی بهم خوش گذشت (البته امیدوارم به عمو کمال هم اینقدر خوش گذشته باشه)./یک روز هم رفتیم برف بازی..البته برف بازی اونجوری نه چون خیلی خیلی خیلی سرد بود و ممکن بود من سرما بخورم این اولین بار بود که در برف قدم میذاشتم هر وقت برف اومده از ترس سرماخوردگی یا اصلاازخونه بیرون نرفتم یا با ماشین رفتیم و من از نزدیک برف رو ندیدم .....خیلی حس قشنگی بود کلی ذوق کردم و همش برفا رو به مامانم نشون میدادم و میخندیدم ..البته ناگفته نماند خیلی سردم شد از نوک دماغم پیداست برا همین خیلی بازی نکردیم
[ چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٠ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
[ چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠۸ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
خوب چیه؟؟؟؟؟ چی کار کنیم هی تولد پشت تولد ما از ماه اذر تا اسفند همش تولد داریم ......ولی این فرق داره تولد بابا جونمه ..عشقم...همه چیزم....بله 17 بهمن هم تولد بابا امین گلم بود ...ما هم یه تولد کوچولو گرفتیم..جاتون خالی...سه تا خاله و شوهر خاله های عزیزم+ مامان ناهید و بابا سعید گلم+خاله مرضیه هم زحمت کشیدن و با کادوشون مارو شرمنده کردن....بابا جونم ایشالا 1000000 ساله شی ایشالا سالیان سال سایت بالای سر من و مامانی باشه .دوست دارم کلیییییی ..بوس محکم . اون منم که دارم اونجوری چیپس میخورم....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
[ سهشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٥ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
20 دی ماه امسال ششمین سال تولد پسر خاله عزیز خودم متین جونم بود...تولدش مجددا و موکدا و مکررا مبارک....کلی کادوهای خوشگل همه زحمت کشیده بودن و اورده بودن:امیر رضا/فاطمه/رایین/اترین و بقیه مهمونای گلمون...یکی از این کادوها یه توپ فوتبال بود که من از اول مهمونی تا لحظه اخر ولش نکردم ..کار خداست دیگههههه..دختر و عشق توپ فوتبال ..خلاصه مامانو بابام مجبور شدن فرداش یه دونه برام بخرن...و حالااااااااا شوتتتتتتتتت...... متین هم عشق ماشین لامبورگینی بود و ازش جدا نمیشد..ههههههه...البته بعد از بن تن و کیکش.... [ سهشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٠ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
دوستای دبیرستان مامانی دوره ای دارن که این دوره سالی یک یا دوبار و هر بار خونه یک نفر برگزار میشه این دفعه خونه مهسا جون بود که من و مامانم با هم رفتیم و خیلی خیلی خوش گذشت کلی از دوستای مامانم نی نی دار شده بودن و من با هم سن های خودم کلی بازی کردم جای همگی خالی ...راستی خونشون یه چند تا ماهی خوشگل داشتن که من کلی از اونا خوشم اومده بود...
[ سهشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤۱ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
[ سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٤ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
|
![]() | |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||