|
پرستش جاودان چشمان آسمانی
| ||
|
6دی ماه 1389 تا 6 دی ماه 1390 ..بله یک سال از به دنیا اومدن پسر خاله عزیزم مسیحا جینگیلی میگذره و مامان و بابای مهربونش براش یه تولد لاک پشتی خوشگل گرفتن ..حالا چرا لاکپشت یکی فقط یکی از دلایلش اینه که وقتی من و متین میدویییم مسیحا توپولی مثل لاک پشت پشت سر ما میاد ..ای جانم ولی دقیقا با یه سرعت لاک پشتی اخه هنوز 4 دست و پا میره ..خیلی صحنه جالبی هست خیلی...مسیحلی عزیزم تولدت مبارک ..ایشالا 1000 ساله شی گلم
[ سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٤ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
[ چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٥ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
فقط خودم کارامو بکنم.خودم لباس بپوشم .خودم غذا بخورم.خودم اب بخورم خودم کفش بپوشم و................ولی راستی راستی مامانم باورش شد که من خودم میتونم تقریبا بعضی کارامو انجام بدم ..البته توی عکس اخری مامانم کمک کرده و همه کارامو انجام دادم
[ چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۱ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
ولی ما همچنان به فکر محرم و به امید عید نوروز هستیمااا..!
[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٧ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
سلام خدمت همگی من بازم با یه غیبت طولانی و بازم بایه خبر بد اومدم.... نمیدونم به بد شانسی اعتقاد دارین یا نه تقریبا این غیبت طولانی من مربوط میشه به یک سری حوادث و اتفاقات ناگوار ....از تاریخ 17 ابان ماه یه سری مشکلات و اتفاقات نا خوشایند تو خونه ما اتفاق افتاده که من و مامان و بابام رو حسابی تحت تاثیر قرار داده ولی.................... بالاخره احساس میکنم دیروز ساعت 6.30 عصر تقریبا کمی از درهای خوشبختی مطابق گذشته به روی ما باز شده.....هزاران مرتبه خداروشکر ..امیدوارم دیگه فلا از این چیزای بد تو زندگی کسی پیش نیاد *********************** متاسفانه یکی از دلایل این غیبت فوت ناگهانی پدر بزرگ پدرم بود که همه مارو متاسف و غافلگیر کرد و ما متاسفانه به یک سفر سه روزه نه چندان خوشایند به کرمان رفتیم ..البته از اینکه مامان بزرگ ، پدر بزرگ ،عموها، زن عمو و پسر عموی خوبم و همچنین اقوام دیگه رو دیدم خوشحالم ولی خوب بالاخره سفرم خاطرات تلخ و غم انگیزی هم به همراه داشت که امیدوارم برای هیچ کدوم از دوستان و اقوام عزیز پیش نیاد ./ روحشون شاد و یادشون گرامی.
[ سهشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٥ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
پشت این سایه های کور (بهروز جفایی) ........................................................................................
سلام به همگی.من بعد از یه غیبت تقریبا طولانی برگشتم ..اخه مامانم خیلی از نظر روحی خوب نبود و حال و حوصله نوشتن نداشت /امروز هم به خاطر اینکه این خاطره تلخ رو توی دفترچه خاطرات من ثبت کنه یه سری وبلاگم زد..بالاخره زندگی پر از فراز و نشیب و سختی و شادی و غم و ناراحتی و ادم نمیتونه تک بعدی باشه و فقط شادی ها یا خوشی ها رو به ثبت برسونه چون غم و درد و ناراحتی و مرگ عزیزان جزء لاینفک زندگی ما ادم هاست . به هر حال امیدوارم همه دوستای خوب من هیچ وقت غم نبینن و شاد وسلامت باشن. جمعه 20 ابان ماه مامانم بعد از اینکه چمدون منو برای سفر به کرمان جمع کرد( اخه قرار بود تعطیلات عید غدیر به کرمان بریم ) تصمیم گرفتیم برای خدا حافظی با مامان ناهید و بابا سعید که برای یک سفر 10 روزه عازم کشور چین بودن بریم خونشون اونارو بدرقه کردیم ولی هیچ کدومشون خیلی از اینکه قراربود به سفر برن خوشحال نبودن راسته که میگن بعضی وقتا یه چیزایی به دل ادم میوفته ....بعد از رفتن اونا به سمت فرودگاه تقریبا یک ساعت بعدش پرستار مامان جونم زنگ زد و گفت حالشون خوب نیست و.......ما رفتیم خونه مامان جونم و متوجه شدیم که متاسفانه مامان جون خوبم برای همیشه رفت پیش خدای مهربون.خدا رو شکر مامان ناهید و بابا سعید رو دقیقا نیم ساعت قبل از پرواز تونستیم پیدا کنیم و برگردونیم .طبق وصیت ایشون قرار شد مراسم خاکسپاری شیراز انجام بشه و جمع 40 نفره اقوام ما بعد از یک پروسه بسیار بسیار سخت ( با توجه به پر بودن همه پرواز ها به علت تعطیلات) تونستیم خودمونو به شیراز برسونیم / امروز دقیقا یکم اذر ماه 1390 و مادر بزرگ مامانم (مادر پدری) دقیقا 11 روز پیش ساعت 19/10 برای همیشه مارو ترک کرد و به دیار باقی شتافت روحش شاد و یادش گرامی باد. بسیار به جاست که همینجا از تک تک اعضا فامیل و دوستان و همکاران مامان و بابام به خاطر حضور در مراسم و پیام ها و تماس ها ی تسلیت و تسلی خاطرشون تشکر کنم و از خداوند منان سلامتی و طول عمر و امرزش رفتگانشون رو ارزومندم. [ سهشنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۱ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
[ سهشنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
واییییییییی نمیدونین چه کیفی میکنم وقتی این صحنه رو میبینم: میخوایم بریم یه جایی و میگیم پرستش لباس بپوش بریم ددر....الهی فداش بشم لباسشو که میکنم تنش میدوهه با سرعت هرچه تمام کیف و یه عروسک کچل(میون این همه عروسک نمیدونم چرا این که از همه داغون تره؟؟) بغل میکنه وایمیسته دم در... راستی راستی که خصلت های زنانه و مردانه چقدر زود خودشونو نشون میدن از همون بچگی خیلی چیزا تو خون ما ادماست. خدایا حافظ همه این فرشته های کوچولو باش. تبصره:موهای پرستش رو فاکتور بگیرین ..نمیذارهههههههههههههه کاریش بکنم حتی شونه
[ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٤ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
سلام سلام لطفا پازل من رو حل کنین..خیلی اسونه..تست کنین [ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٥ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
[ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
[ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۸ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
تو این هوای سرد خیلی میچسبه
[ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٦ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
[ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٧ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
همه روزه از 8 صبح تا 23
[ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٩ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
[ چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٧ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
سلام خدمت همه دوستای خوبم که وبلاگ منو دنبال میکنن...آِِِِِِِِِِِِِیییییییییی..ببخشید اخه یهو پام درد گرفت..اخه دیروز رفتم واکسن 18 ماهگی زدم پام یه کم درد میکنه ..یه تب کوچولو هم دارم..دور از گوشتون....ولی گفتم حتما بیام از سفر چند روزمون به شمال(انزلی-آستارا-انزلی-تهران) بنویسم و برم ..جای همگی خالی بود ما هفته پیش مامان پوران اینا مهمونمون بودن..تصمیم گرفتیم با هم بریم سفر ...از طرف همگی نایب الزیاره دریا و طبیعت زیبای شمال بودیم.....راستی یادم رفت بگم انصافا تو سفر مامانمو اذیت نکردم خیلی خانم بودم سعی میکردم بیشتر بخوابم تا اذیت نشه ولی وای به حال وقتی بیدار بودم...اویزون مامان سمین ....فلا بای تا بعد
[ دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٧ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
[ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۳ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
علاقه خیلی خیلی خیلی زیادی به بستن گل سر دارم ..هههههههه تقریبا ماکزیمم یک دقیقه میتونم تحملش کنم روی سرم و تا چشم مامان سمین رو دور میبینم درشون میارم ....بعد هر جا میریم همه به طفلی مامانم میگن: بابا یه چیزی میزدی تو موهای این دختر اینجوری ژولی پولی نباشه!!!!!
[ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٥ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
این دنباله پست قبلی هستش باور کنین اگر تو خونه یه بسته بیسکوییت هم بهم بدن حتی بهش نگاه هم نمیکنم چه برسه به اینکه بخوام بخورم..حالا اینجا انگار سالهاست پدرو مادرم به من غذا ندادن ............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
[ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٩ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
هر چند تا خیار بهم بدین میخورم..البته اگر تو مهمونی باشه برای بردن ابروی مامان و بابام و مثل از قحطی برگشته ها دوبله میخورم...
[ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٢ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
|
![]() | |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||