قالب وبلاگ

پرستش جاودان
چشمان آسمانی 
نويسندگان

راستش دیدم بد نیست یه خاطره یه کم طولانی براتون تعریف کنم  .....ولی قول میدم خیلی خسته نشینمشغول تلفن واقعیتش اینه که پارسال این موقع ها بود که  من کلی دوست خوشگل و مهربون پیدا کردم که الان هم که بهشون فکر میکنم خیلی دلم میگره و تنگ میشه..... من قبل از این که بپرم تو بغل مامان سمین پیش کلی فرشته مهربون بودم که  فکر کنم حدودا 9 ماه از من مثل برگ گل مراقبت کردن و نذاشتن اب تو دلم تکون بخوره و بعدشم هلم دادم پیش مامان سمین و گفتن این امانت پیشت بمونه و مثل چشمات ازش مراقبت کن .....خلاصه اونجا خیلی خوش میگذشت کلی نی نی کوشکولو دیگه مثل من اونجا بودن و منتظر که بیان تو بغل ماماناشون با هم غذا میخوردیم میخوابیدیم  بازی میکردیم درس میخوندیم مثلا یکی از درسامون این بود که وقتی تو. بغل مامانی هستیم چه جوری شیر بخوریم یا وقتی گرسنه میشیم یا جاییمون درد میگیره چی کار کینم خلاصه دوره های آموزشی خوبی فرشته ها برامون برگزار میکردن جای همتون خالی خوابخلاصه زمان همینجوری داشت میگذشت ....و اما براتون تعریف کنم من از اون بالا چی میدیدم.....هر روز مامان و بابا رو میدیدم که با چه شوق و ذوقی به من نگاه میکنن ..برام خرید میکنن.. با هام حرف میزنن... چقدر مامان سمین هر  روز و هر شب  دستشو میذاشت رو قلبم و برام دعا میکرد روزی نبود که به خاطر من گریه نکنه اخه یه روز زیاد میخوابیدم تکون نمیخوردم اون غصه میخورد   یه روز دوست داشتم با دوستام کلی بازی کنم زیاد تکون میخوردم بازم غصه میخورد  خلاصه روزی نبود که مامان سمینم غصه منو  وسلامتی منو نخوره و خلاصه از جایی نبود که در مورد سلامتی  من و مشخصاتم اطلاعات نگیره وومخصوصا اینکه توی این مدت دوستای مامان زیادی هم پیدا کرد که  هر روز در مورد ما با هم تبادل نظر میکردن(مثلا من .رایان. آترین. مریم .پرهام .و......)خلاصه وای روزی که مامان سمین رفت یه جایی که یه نور شدید انداختن تو چشمم و فهمیدکه من دخترم چه روزی بود اینقدر بالا و پایین پرید که من تا 2 روز دست و پاهام درد میکردنیشخند و خلاصه اینکه با شادی های مامان سمین من شاد بودم با غصه هاش ناراحت میشدم هی میگفتم مامان سمین گلم به خدا من خوبم اینقدر غصه نخور بازم به حرفام گوش نمیکرد اخه اون اولا من یه مشکل کوچولو داشتم و ممکن بود اصلا فرشته ها نذارن من بیام اینجا ولی خدا رو شکر با استراحت مطلق مامان سمین و مراقبت های بابا امین  ومامان ناهید همه چی روبراه شد  خلاصه داشتم میگفتم که ما با نی نی های دیگه داشتیم چه اتیشی میسوزوندیم اون بالا از بس که شیطون بودیم اخه دیگه جامون تنگ بود و ما هم قلمبه شده بودیم و.... تا اینکه .......روز 26 اسفند ماه ساعت 6/45 صبح  همه فرشته ها اومدن آروم بیدارم کردا گفتن پاشو اماده شو دست و صورتتو بشور که حدودا یک ساعت دیگه باید بپری تو بغل مامان سمین وای خدا نمیدونین چه لحظه ای بود هم خوشحال بودم که میام تو بغل مامانی هم ناراحت که از دوستام و فرشته ها جدا میشم  خلاصه بلند شدم  و خودمو اماده کردم که بیام خیلی با حال بود مامان سمین خواب الود که تمام شب از ذوقش بیدار بود بابا امین .مامان ناهید و خاله زهرا  نشستن تو ماشین رفتن به طرف بیمارستان ...... اها یادم اومد لاله ... تمام مسیرو مامان سمین گریه کرد و من و به مامان ناهید  و باباامین میسپرد هی داد میزدم مامانی عزیزم گریه نکن هیچ اتفاقی نمیفته  من و تو تا چند ساعت دیگه پیش همیم ولی بازم گوشش بدهکار نبود خلاصه رسدیم بیمارستانم فقط مامانی و بابایی رو گذاشتن برن بخش زایمان  بقیه پایین موندن.. مامانی رو معاینه کردن وگفتن من به اندازه کافی ورزش صبحگاهی نکردم  وبه این زودی ها نمی تونم بیام و چون دکتر مامان سمین داشت میرفت  تعطیلات نوروزی  تصمیم گرفتن مامانی رو جراحی کنن و منو به دنیا بیارن ..خلاصه به   بابایی گفتن برو پذیرش و مامانی رفت توی یک سالن سبز رنگ وترو تمیز ...اول دمپایی بعد یه گان سبز بعد سرم بعد سوند  بعد صدای قلب من بعد فشار خون مامانی بعدم خوابوندش روی یه تخت سبز رنگ چرخ دار و بردنش به طرف اتاق عمل ...بیرون در بابایی منتظر بود با مامان سمین خدافظی کردن و مامانی رو بردن توی راهرو های پیچ در پیچ و بعد هم یه اسانسور ...مامان سمین اینقدر اظطراب داشت که تمام مدت چشماش بسته بود  داشت دعا میکرد که من سالم دنیا بیام منم کاری از دستم بر نمی اومد فقط دعا میکردم اینقدر اظطراب نداشته باشه خلاصه توی اتاق عمل گذاشتنش روی یه تخت دیگه  خانم دکتر اومد  و مامان یه کم دلگرم شد اونو دید بعد دستیاراش با کلی بتادین بدن مامانی رو ضد عفونی کردن بعد اواع و اقسام دستگا ها رو به چشم و قلب و سر و بازو  و... خلاصه همه جا وصل کردن لحظه لحظه ضربان قلب مامانی بیشتر میشد من کاملا حسش میکردم بعد فیلمبرداری که مامانی سفارش داده بود اومد و کارشو شروع کرد بعد  دکتر بیهوشی اومد توی سرم مامانی یه چیزی ریخت و گفت الان دهنت تلخ میشه و میخوابی بعد از مامانی پرسید  دهنت تلخ شد؟ مامانی گفت آآآآآآآآآآآآر.... ودیگه هیچی نفهمید و خوابش بردخواب ولی من بیدار بودم و همه چیو میدیمخیال باطل دکتر و دستیاراش فوری هفت لایه از شکم مامانی رو پاره کردن تند تند ...... بعد لایه اخری رو با ظرافت خاصی و بعد یهو خانم دکتر سر و پای منو گرفت و کشید بیرون متفکر من هنوز مات و مبهوت بودم  از دیدن این همه چیز دورو برم با صدای بلند داد زدم خدافظ فرشته های ناز خدافظ دوستای گلم یهو یه ضربه محکم خورد تو پشتم  منم دردم اومد و با صدای بلند گریه کردم گریه خلاصه ساعت و نگاه کردم دیدم 8/05 دقیقه صبحه  فیلمبرداره تند تند فیلم و عکس میگرفت و دو تا خانومه دیگه هم شروع کردن به گرفتن وزن و تمیز کردن و یا دداشت کردن مشخصات من و گرفتن اثر پای من خجالت من گیچ گیچ بودم و فقط گریه میکردم دلم فقط فقط مامانی و شیر میخواست ولی مامانی کجا بود .....؟ تو خواب خلاصه 4 ساعت بعد به هوش اومد  ومن تمام این  مدت تو بغل مامان ناهید گریه میکردم و صورت خودمو چنگ میزدم تا اینکه مامانی اومد و من شیر خوردم وتا 3 ساعت خوابیدم .و.................... بقیه ماجرا هم که دیگه معلومه زندگی من توی این دنیا شروع شد بغلراستی اینم عکسامه .

 

[ ] [ ] [ مدیر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من در تاریخ 26 اسفند ما ه 1388 با دنیایی از آرزوها به پیشواز حضور مسافری رفتم که خانه دلم را با گام های کوچکش نوازش و سفرش را از عرش خدایی به این زمین خاکی آغاز کرد.پرستشم این خاطرات را مینگارم تا بدانی که چقدر دوستت دارم شاید دراینده زیباترین هدیه ای باشد که بتوانم به تو تقدیم کنم. سمانه
موضوعات وب
 
RSS Feed

جاوا اسكریپت

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ