قالب وبلاگ

پرستش جاودان
چشمان آسمانی 
نويسندگان

سلام خدمت همگی

من بازم با یه غیبت  طولانی و بازم بایه خبر بد اومدم....

نمیدونم به بد شانسی اعتقاد دارین یا نه تقریبا این غیبت طولانی من مربوط میشه به یک سری حوادث و اتفاقات ناگوار ....از تاریخ 17 ابان ماه یه سری مشکلات و اتفاقات نا خوشایند تو خونه ما اتفاق افتاده که من و مامان و بابام رو حسابی تحت تاثیر قرار داده ولی.................... بالاخره احساس میکنم دیروز ساعت 6.30 عصر تقریبا کمی از درهای خوشبختی مطابق گذشته به روی ما باز شده.....هزاران مرتبه خداروشکر ..امیدوارم دیگه فلا از این چیزای بد تو زندگی کسی پیش نیاد

                                      ***********************

متاسفانه یکی از دلایل این غیبت  فوت ناگهانی پدر بزرگ پدرم بود که همه مارو متاسف و غافلگیر کرد و ما متاسفانه به یک سفر سه روزه نه چندان خوشایند به کرمان رفتیم ..البته از اینکه مامان بزرگ ، پدر بزرگ ،عموها، زن عمو و پسر عموی خوبم و همچنین اقوام دیگه  رو دیدم خوشحالم ولی خوب بالاخره سفرم خاطرات تلخ و غم انگیزی هم به همراه داشت که امیدوارم برای هیچ کدوم از دوستان و اقوام عزیز پیش نیاد ./

روحشون شاد و یادشون گرامی.

 

[ سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مامان سمین ]

پشت این سایه های کور
خسخسِ سینهِ سردِ مادربزرگ
با صدای امواج اقیانوسی از آه
...
درد آبستن کرد در چشمانش
و
غروب پوزخند می زد
بر اندامش
.
.
.
مادر بزرگ
صبح را با نگاه
به سوسوی تیر چراغ برق
اندازه می کرد
اما آخر خورشید
در ترازو سنگین تر شد

(بهروز جفایی)

........................................................................................

 

سلام به همگی.من بعد از یه غیبت تقریبا طولانی برگشتم ..اخه مامانم خیلی از نظر روحی خوب نبود و حال و حوصله نوشتن نداشت /امروز هم به خاطر اینکه این خاطره تلخ رو توی دفترچه خاطرات من ثبت کنه یه سری وبلاگم زد..بالاخره زندگی پر از فراز و نشیب و سختی و شادی و غم و ناراحتی و ادم نمیتونه تک بعدی باشه و فقط شادی ها یا خوشی ها رو به ثبت برسونه چون غم و درد و ناراحتی و مرگ عزیزان جزء لاینفک زندگی ما ادم هاست . به هر حال امیدوارم همه دوستای خوب من  هیچ وقت غم نبینن و شاد وسلامت باشن.

جمعه 20 ابان ماه مامانم بعد از اینکه چمدون منو برای سفر به کرمان جمع کرد( اخه قرار بود تعطیلات عید غدیر به کرمان بریم ) تصمیم گرفتیم برای خدا حافظی با مامان ناهید و بابا سعید که برای یک سفر 10  روزه عازم کشور چین بودن بریم خونشون اونارو بدرقه کردیم ولی هیچ کدومشون خیلی از اینکه قراربود به سفر برن خوشحال نبودن راسته که میگن بعضی وقتا یه چیزایی به دل ادم میوفته ....بعد از رفتن اونا به سمت فرودگاه تقریبا یک ساعت بعدش پرستار مامان جونم زنگ زد و گفت حالشون خوب نیست و.......ما رفتیم خونه مامان جونم و متوجه شدیم  که متاسفانه مامان جون خوبم برای همیشه رفت پیش خدای مهربون.خدا رو شکر مامان ناهید و بابا سعید رو دقیقا نیم ساعت قبل از پرواز تونستیم پیدا کنیم و برگردونیم .طبق وصیت ایشون قرار شد مراسم خاکسپاری شیراز انجام بشه و جمع 40 نفره اقوام  ما بعد از یک پروسه بسیار بسیار سخت ( با توجه به پر بودن همه پرواز ها  به علت تعطیلات) تونستیم خودمونو به شیراز برسونیم /

امروز دقیقا یکم اذر ماه 1390 و مادر بزرگ مامانم (مادر پدری) دقیقا 11 روز پیش  ساعت 19/10 برای همیشه مارو ترک کرد و به دیار باقی شتافت روحش شاد و یادش گرامی باد.

بسیار به جاست که همینجا از تک تک اعضا فامیل و دوستان و همکاران مامان و بابام به خاطر حضور در مراسم و  پیام ها و تماس ها ی تسلیت و تسلی خاطرشون تشکر کنم و از خداوند منان سلامتی و طول عمر و امرزش رفتگانشون رو ارزومندم.

[ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مامان سمین ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من در تاریخ 26 اسفند ما ه 1388 با دنیایی از آرزوها به پیشواز حضور مسافری رفتم که خانه دلم را با گام های کوچکش نوازش و سفرش را از عرش خدایی به این زمین خاکی آغاز کرد.پرستشم این خاطرات را مینگارم تا بدانی که چقدر دوستت دارم شاید دراینده زیباترین هدیه ای باشد که بتوانم به تو تقدیم کنم. سمانه
موضوعات وب
 
RSS Feed

جاوا اسكریپت

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ