|
پرستش جاودان چشمان آسمانی
| ||
|
این هم لیتی که روز تولدم به عنوان گیفت به مهمونای عزیزم دادم
[ دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥۳ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
دوباره سلام خواستم از اولین باری که رفتم اتلیه برا عکس گرفتم براتون تعریف کنم چشمتون روز بد نبینه ..گول این عکسارو هم نخورین ...واقعا اتفاقی هستن اکثرشون..از اول تا اخرش گریه کردم..چرا نمیدونم..شاید غریبی شاید ترس ...نمیدونم اخه هی یکی میگفت پرستش بخند..یکی میگفت پرستش دست بزن..یکی میگفت پرستش بای بای ...و هی کلیک کلیک دوربین تو گوشم نور هم تو چشمم..شما جای من بودین خسته نمیدشین ...شایدم حق داشتم گریه کنم خلاصه از مامان بابام گرفته تا عکاس بنده خدا همه رو عاصی کردم.............ولی خوب در عوض بعضیهاشون شانسی خوب شدن...
[ دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٩ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
سلام سلام سلام تولد تولد تولدم مبارککککککک ممنونم از همه دوستایی که به یادم بودن و تولدمو تبریک گفتن... و همه کسایی که قبول زحمت کردن و تشریف اوردن و من رو با کادوهای خوشگلشون شاد کردن ...جای همتون خالی بود 5شنبه شب مامان سمین برام تولد گرفت و خیلی خیلی خیلی خوش گذشت ...من یک ساله شدم البته چند روز دیگه راستی راستی یک ساله میشم ولی مامانم زودتر تولدمو گرفت چون شب عید هیچکس نبود...جای همتون خالی بود ...چه زود گذشت خدا جونم انگار همین دیروز بود دنیا اومدم وای یک سال مثل برق گذشت ایشالا همه بچه هاسالم باشن و در زیر سایه پدر مادرشون بابا مامان من خیلی خیلی برا تولدم زحمت کشیدن....جای همه کسایی که دوست داشتم باشن و نبودن خالی ..مخصوصا مامان پوران..بابا جواد...سمیه جون.. کیهان تپلی ...عمو های گلم.....و خلاصه جای همه خالی بود... حالا هم چند تا عکس میذارم برای همه دوستای گلم...
تبصره: از همون اول جیغ زدم که من نه کفش میخوام نه جوراب... و همه رو در اوردم.
[ دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٤ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
سلام سلام هزار تا ایشالا همه شاد و سلامت باشین خواستم از اولین کارت تولدم رونماییی کنم....اولی کارتمه..دومیش متن توی کارتمه....و..............سومین عکس تقویم تاریخه.....26 اسفند ماه 1388 تا 26 اسفند ماه1389 ..اینارو مامان بابام از روی تقویم های رومیزیشون یادگاری جدا کردن برا من نگه دارن ایشالابزرگ شدم کلی کلی ذوق کنم....و اما امااینکه درسته تولدم 26 ولی چون هیچکس اون موقع نیست و همه در تدارک و یا حتی در خود سفر های نوروزی هستن پنج شنبه 12 اسفند ماه 1389 ایشالا تولدم و میگیرن ..البته همچین تولد تولد میکنم همه فکر میکنن چه خبره ...هیچی بابا یه جشن کوچولو با یه کیک کوچولو و یه جمع خیلی خیلی خانوادگی...جای همه خالیییییییییی..
ا [ یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳٧ ب.ظ ] [ مامان سمین ]
بدون شرح
[ چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳۸ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
روز یکشنبه یکم اسفند ماه تولد مامان سمین بود ....بله دیگه من و مامانم جفتمون اسفندی هستیم...و بابا امین زحمت کشیدن برای مامان کیک و گل گرفتن و خاله اینا جمیعا + مامان ناهید و بابا سعید هم اومدن خونه ما برای تبریک تولد..بازم جای همه خالی...ومن که دیگه ساعت خوابم داشت نزدیک میشد اسایش رو از همه گرفتم اخه نمیدونم بین ساعت 8 تا 9 شب دیگه چشمام سنگین میشن و حوصله هیچی ندارم و فقط جیغ میزنم و دم اتاق خواب اینقدر ضجه میزنم تا مامان بیاد منو بخوابونه ... خواب و دیگر هیچ.......
[ چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٠ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
یک سلام نیمه بهاری خدمت همه دوستای عزیزم جای همگی خالی شنبه شب عقد نرگس خانم با اقا مهدی بود و افتخار دادن همه مارو برای صرف شام دعوت کردن.....جای همه خالی خیلی خوش گذشت اونجا کلی نی نی های خوشگل بودن...از جمله متین ..مسیحا...امیر رضا..درسا ..فاطمه....و.... ومن برای اولین بار چلوکباب خوردم...خیلی خیلی خوشمزه بود جاتون خالی ...................
[ چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٩ ق.ظ ] [ مامان سمین ]
|
![]() | |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||